آن روزها در کلاس چهارم دبستان سخت درگیر درس ریاضی بخصوص اعداد کسری بودم . بقول بزرگترها بدلیل عدم آموزش صحیح هرکاری که میکردم دو طرف کسرها مساوی نمی شد . یکی از خانم معلمهای دوره ابتدایی که اوایل سال جدید به مدرسه ما آمده بود ؛ معلم ریاضی ما شد. دو صفت بارز  و خوف انگیز او یعنی پرخاشگری و خشونت عامل اصلی ترقی من گردید ، زیرا همین امر می توانست که باعث بشود من برای مصون بودن از حملات رعب انگیز ایشان سخت بکوشم تا بقول سعدی “جامه ی خفت نپوشم “.  من اگر چه از این ورطه هولناک و گیج کننده نجات پیدا کردم ، ولی هنوز هم آن هیبت موهش و فراموش نشدنی از خاطرمحو نگردیده  ؛ هنوز از فریاد و یا صدای بلند میترسم یعنی وقتی هندوانه فروش دور گرد هم داد میزنه آن صحنه نفرت انگیز برایم  تداعی می شود (مسلمان نشنود کافر نبیند! )…    یک روزی که با پدرم  به پارک شهر رفته بودیم خانم معلم را دیدم به همراه دختر کوچکش که حدودا شش سال داشت برحسب  اتفاق از مقابل می آمدند . دلم می خواست یک جوری از این تقابل جلو گیری کنم ولی خانم معلم خودش مرا صدا زد ، و راه گریز را برمن بست . می خواستم یک جوری دستان پدرم را رها کنم و بگریزم ولی دست پدر نیرومند تر از آنی شده بود که قبلا دیده بودم . خانم معلم به طرف ما آمد و خیلی آرام و مهربان شروع به سلام واحوال پرسی کرد . آنقدر لطیف و شور انگیز صحبت میکرد که گویی برگ گلی به پروانه ها سلام میکند ، لطافت طبع عجیبی داشت ، شاعرانه سخن میگفت ، من باورم نمی شد که این خانم همانی هست که وقتی سر کلاس دانش آموزی را صدا میزند

از دهانش مثل اژدها آتش خارج می شود و دیوار های کلاس همواره از نفیر رعد آسایش به لرزه در می آمدند ! نه باورم نمی شد ؛ حتما این همزاد او روی زمین است ! میترسیدم به چشمانش نگاه کنم ؛ خودش هم متوجه وضعیت روحی من شده بود ، ولی در آن لحظه گویا همچون ابلیس در صدد گمراه کرد موجودی مسخ شده ای است  که در دام نیرنگ او گرفتار آمده …  پدرم پیشنهاد کرد که اگرخانم معلم صلاح میدانند روی نیمکت پارک بنشینیم تا بچه ها استراحت کنند در ضمن عنوان میکرد که پسرم همیشه از شما و روش تدریس شما  در خانه تعریف می کند ، واقعا در خور ستایش و تقدیر هستید  من از طرف همه ی خانواده های دانش اموزان از شما متشکرم . پدرم همینطور زبون میریخت و حرف میزد ،  ولی خانم معلم با اینکه پدر را نگاه میکرد دل و حواسش جایی دیگر بود . وانمود می کرد که غم سنگینی روی دلش نشسته در دنیای خودش سیر میکند . پدر همچنان با مطرح کردن موضوعات گونا گون دنبال این بود که او را از این حالت تحیر و رخوت بیرون بکشد . سرانجام خود خانم معلم به زبان امد و اسرار درونش را آشکار  کرد  .  چه سرگذشت غم انگیزی داشت !. همسرش  به آلمان مهاجرت کرده و او را غیابی طلاقش داده بود ، خانواده همسر میکوشیدند تا دخترش را از او بگیرند ؛ خانم معلم گفت : دنبال کسی میگردد که بتواند در دادگاه از او حمایت کند ، زیرا تنها امیدش به این دختر کوچولوست ، اگرآنها موفق بشوند آنوقت از تنهایی دق خواهد کرد . تودلم گفتم آمین .پدر با دقت به حرفهایش گوش میکرد و گه گاه میگفت : نگران نباشید خانم ، من دوستانی دارم که می توانند شما را یاری کنند .

باور کنید من تا به آنروز هرگز این همه پرستیژ در پدرم ندیده بودم ، که آنقدر زیبا و متین سخن گفته باشد . گاهی پیش خودم انها را مقایسه می کردم وبا خود  میگفتم : هردو نفرشان دروغ میگویند ؛ من چهره واقعی آنها را صد ها بار دیده ام و

موقع خداحافظی بی آنکه ما بچه ها متوجه بشویم قرار ملاقات بعدی را گذاشتند . وقتی از همدیگر خدا حافظی کردیم ، پدرم رو به من کرد و گفت نباید اجازه بدیم به این خانم محترم ستم بشود و دخترش را از او بگیرند تو هم سعی کن مثل آدم بزرگها این موضوع را

درک کنی و برای کسی حتی مادرت فاش نکنی تا ببینیم چه می شود . چند قدم آنطرفتر مرا سوار چرخ و فلک سیار دورگردی کرد و آنقدر چرخاند که تمام اطلاعات ذهنی ام نابود شد و همچنان چند روزی گیج می زدم .

روز بعد که به مدرسه رفتم خانوم معلم نیامده بود ، آقای ناظم تا ظهر همینطور سر کلاس چوب به دست دنبال خاطی میگشت ؛ کسی هم جیک نمی زد…یک روز خانم معلم مرا صدا زد و چند تا سئوال درسی پرسید ضمن سئوالات مسائل خانوادگی هم پرسش میشد ، مثلا پرسید چند تا خواهر و برادر هستید ؟ گفتم دوتا خواهر دارم دوتا برادر که برادر بزرگم ناتنی است . خانم معلم گفت : مادرش مرده ؟ گفتم نه بابام طلاقش داده ؛ ازمن پرسید  : چرا طلاق داده ؟ گفتم : بابام می گفت : بس که زشت بوده ! آخرش از من پرسید مادرش حالا چکار می کند ؟ گفتم : برادرم گفته : مادرش دکتر شده رفته آلمان . نمی دانم چرا خانم معلم ناگهان عصبانی شد و گفت برو بشین !  دو روز بعد پدرم با یک پس گردنی آبدار به من تفهیم کرد که آدم اسرار زندگیش رو به هر کسی نباید بگه  الالخصوص مسائل خانوادگی را . لازم است یاداوری کنم که ؛ این شکل بسیار خوب تفهیم بود ؛ وگرنه مراتب شدید تر هم در آن روزها رواج داشت ؛ مثل چوب تو آستین کردن و یا با کمربند سیاه و کبود کردن ویا انواع روشهای تربیتی خشن تر که توسط  بعضی از اولیاء انجام می شد ؛ متاسفانه کسی هم جلو گیری نمی کرد وهرکس هم میدید ، می گفت : بزارین بچه اش را تربیت کند .!!..

چند روزی بود که بابا پس از صرف صبحانه وقتی کراوات میزد تا به اداره بره ، مادرم را صدا می زد و در کنار او مقابل آیینه قدی می ایستاد و خودش را برانداز میکرد و برای دلخوشی مادرم می گفت : معصومه چقدر ما به هم می آئیم . مادر ساده دلم می خندید و تا شب که بابا برمی گشت هی جلوی آیینه میرفت و چند دقیقه ای خودش را برانداز میکرد .

این ماجرا دو ماه ادامه داشت . بعضی وقتها پدر بدلیل مشغله زیاد شبها هم دیر میامد و یا به خونه پیغام میفرستاد که امشب باید بدلیل حجم کار زیاد در اداره بماند .

انگار پدر بدون آنکه اراده ای داشته باشد از خانواده فاصله میگرفت  . هفته ای یک مرتبه با اوقات تلخی به خانه میامد و خرجی مختصری که کفاف سه روز را هم نمی داد به مادرم میداد و صبح زود از خانه میزد بیرون ؛ اینطور وانمود می کرد که یک مشکل حقوقی براش پیش آمده و نمی تواند در انظار آفتابی شود . فشار زندگی روز بروز بر مادرم افزون میشد ؛ میگفت : باید این سختی ها را به خاطر همسروفرزندانم تحمل کنم ؛ بالاخره یک روز سختی تمام خواهد شد. متاسفانه من این چیزها را میدیدم و از ترس خانم معلم و تنبیه بابا جرأت نداشتم که چیزی بگویم . بعضی شبها هم ازفکر و خیال خواب زده میشدم

یک روز مادرکنار حوض نشسته بود و رخت می شُست که خاله ام به خانه ما آمد و از دیدن حالت افسرده مادرم متعجب شد و دلیلش را پرسید، در بین این گفتگو ها بودند که میان لباسها یک پیژامه گل منگولی مشکوک کشف شد . مادرم تا به آنروز چنین طرح و نقش و پارچه ای را ندیده بود . برخلاف پیژامه های ساده و راه راهی که  آن روزگاران رایج بود به دامن دخترخانمهای تنیجرشاد و جوان شباهت داشت . همین موضوع خاله کنجکاو و باهوش مرا مصمم کرد که پرده از این راز عجیب و مرموز بردارد . پنهانی در گوشی چیزی به هم گفتند و سر انجام برای پیگیری موضوع نامی هم بر این عملیات گذاشتند که شد ؛ عملیات پیژامه مشکوک ، مخفف آن هم شد ( پ – میم ).

 تلاش خاله همینطور ادامه داشت تا اینکه  یک روزپستچی ی محل ؛ نامه ای برای بابام آورد و داد به مادرم . اونهم مرا فرستاد دنبال خاله که بگم بیاد خونه کارش داره . خاله ام از بس داستانهای پلیسی خوانده بود ؛ سر هر موضوعی کنجکاو می شد و دنبال سر نخ می گشت ؛ پس از ماجرای پیژامه مشکوک (پ – میم ) ، این نامه هم می توانست برای او یک سوژه هیجان انگیزی باشد . اول با بخارکتری تمبر و پاکت نامه را مرطوب نمود و سپس آنرا باز کرد و متن نامه ای که از دادگاه آمده بود را برای مادر خواند . خلاصه نامه این بود که حضانت برادر بزرگ ناتنی ام را دادگاه به مادرش داده و باید همین روزها این کار انجام بشود . پس از مطالعه ، نامه را مجددا  در پاکت گذاشتند وبا کمی عسل و اطو دوباره آنرا مثل اول ممهور کردند .

جمعه صبح بود که بابام به خانه آمد ؛ برای رد گُم کنی مقداری مشکوک بازی از خودش  در آورد . در حالی که مادرم زیر چشمی مراغبش بود پیژامه گل منگولی  را از لابلای لباس های کمد برداشت و آنرا درپشت لباسش زیر کت پنهان کرد ؛ مادرم هم برای اینکه بیشتر هولش بکنه نامه دادگاه را داد به دستش . بابا با عجله نامه را گشود  و وانمود کرد که دیدی معصومه جای من رو لو دادن ؛ من باید حالا قبل از اینکه دستگیر بشوم از اینجا بروم . پدر داشت چمدانش را جستجو می کرد که مادرم مرا دنبال خاله فرستاد و گفت به خاله ات بگو مامانم گفت پ – میم را داشته باش. من هم پیام را دادم و سریع برگشتم . پدر از خانه خارج شده بود و همینطور که با عجله دور میشد از پشت کتش یک نیمه از پاچه پیژامه گل منگولی آویزان بود و زنی چادری دو را دور زاغ سیاهش را چوب میزد .

خاله همینطور کوچه به کوچه بابا را تعقیب کرده بود که نهایتأ نزدیکیهای گذر لوطی صالح تو محله باغ ایلچی بابا وارد خانه ای میشود که دوتا دختربچه کوچولو دم در باهم عروسک بازی می کردند و جالب اینجا بود که یکی از دختر کوچلوها لباسش ازطرح همان پارچه گل منگولی زیر شلوار بابا بود ؛ خاله از دخترکوچولو میپرسه بابات خونه است ؟ دخترک با نفرت میگه بعله همین الآن خونه اومده . همانجا ماجرا برای خاله بوضوح روشن میشه ؛ با عجله خودش را به خانه ما رساند و همراه مادرم به خانه جدید پدرم رفتند ، منهم دنبالشان روان شدم تا ببینم چه میشه ! .

خاله همینطور کوچه به کوچه بابا را تعقیب کرده بود که نهایتأ نزدیکیهای گذر لوطی صالح تو محله باغ ایلچی بابا وارد خانه ای میشود که دوتا دختربچه کوچولو دم در باهم عروسک بازی می کردند و جالب اینجا بود که یکی از دختر کوچلوها لباسش ازطرح همان پارچه گل منگولی زیر شلوار بابا تنش بود ؛ به همین خاطر از دخترکوچولو میپرسه بابات خونه است دخترک با نفرت میگه بعله همین الآن خونه اومده . همانجا ماجرا برای خاله بوضوح روشن میشه ؛ با عجله خودش را به خانه ما رساند و همراه مادرم به خانه جدید پدرم رفتند ، منهم دنبالشان روان شدم تا ببینم چه میشه ! .

خاله ما را گذاشت دم در خانه جدید بابا و رفت . یک نیم ساعتی درب خانه ایستادیم تا شاید بابا از خانه بیرون بیاید ومادرم حقش را بگذارد کف دستش ، ولی پدر نیامد . خوشبختانه دختر کوچولو با همان پیراهن گل منگولی آمد بیرون تا با دوستش بازی کند .مادرم از دخترک پرسید بابات خونه است ؟ دخترک گفت بله خونه است ، مادرم از او خواست که همراهش داخل خانه بشود و بابا را به او نشان بدهد . وقتی وارد خانه شدیم پدر با همان پیژامه گل منگولی لب حوض نشسته بود و صورتش را با صابون می شست ، کف صابون جلوی چشمش را پوشانده بود و ما را ندید ، من و مادرم رفتیم پشت سرش ایستادیم ، وقتی کفها را شست دختر کوچلو گفت بابا با شما این خانم کار داره . وقتی صورتش را برگرداند و مادرم را دید در جا خشکش زد …

بر اثر سر و صدای پدر و مادرم ، خانم معلم به اتفاق برادرانش  به حیاط آمدند و به حمایت از پدرم وارد معرکه شدند .

یکی از برادرها دست مادرم را گرفت تا کشان کشان از خانه بیرونش کند ؛ پدرم نا گهان دیگ غیرتش بجوش آمد و به او حمله کرد ، برادردیگر به اتفاق خانم معلم هردو ریختند سر بابام ، یک طرف دو برادر با بابا در جدال بودند و طرف دیگر خانم معلم و مامانم گیس و گیسکشی میکردند . همسایه ها هم جرات نمی کردند دخالت کنند ؛ زیرا آنها را خوب می شناختند . سر انجام درب خانه بازشد و چند مامور پلیس به اتفاق خاله وارد ماجرا شدند ؛ هردو برادر همینکه چشمشان به مامورها افتاد از معرکه گریختند و پدر را نیمه جان در وسط حیاط رها کردند و در خانه مخفی شدند ولی  سر انجام آنها را مامورین پیدا کردند و معلوم شد که هردو از سارقان سابقه دار و زبردستی هستند که هفته قبل مسلحانه ازیک جواهر فروشی سرقت کرده بودند و پلیس دربدر دنبالشان می گشت . پلیس آنها را دستگیر کرد وپس از تحقیق  به پدرم  و مادرم گفتند : اگرشما شکایتی دارید می توانید  به کلانتری مراجعه کنید .

پدرم آنروز از به همت خاله و مادرم از شر خانم معلم نجان پیدا کرد . خانم معلمی که پس از آن ماجرا دیگر هرگز او را ندیدم

خاله به اتفاق مادرم گاری چرخی آوردند وپدر نیمه جان را بار گاری کردیم و به خانه خودمان آوردیم  . مادرم با جوانمردی از خود گذشتگی پدر را مداوا نمود و ثابت کرد که گذشت همواره کار انسانهای بزرگواریست که چشمانشان را بر روی بدی ها ی دیگران بسته اند . پدرم نیز تا مدتی از کار خودش شرمنده بود ؛  البته ، توبه گرگ مرگه …    اموال   مسروقه  جواهر  فروش  از  دزدها پس گرفته و تمامأ تحویل صاحبش شد .

به خاله که باعث دستگیری سارقان شده بود به عنوان جایزه یک گلوبند گرانقیمت توسط آقای طلا فروش هدیه داده  شد.

بعدا معلوم شد که بابا برای بچه خانم معلم هم نتوانسته بود کاری بکند و خانواده همسرش دخترکوچلو را از او گرفنتد و نزد پدرش که آدم با شخصیت و آبرومندی بود فرستادند به آلمان ؛ درحقیقت خانم کوچلوعاقبت بخیر شد .

برادر بزرگِ منهم به نزد مادرش در آلمان رفت . سالها بعد وقتی به نامه هایی که برادر ناتنی ام از آلمان برای بابا ومن فرستاده بود نگاه کردم ؛ یکی از عکسها بشدت باعث شگفتی من شد ، در آن عکس برادرم جلوی خانمی بسیار زیبا و آقایی با شخصیت در کنار دختر کوچکی ایستاده بود؛

که چهراش را خوب می شناختم ، زیرا هنوز همان  پیراهن گل منگولیی را بر تن داشت که قسمتی از همان پارچه ی پیژامه بابام بود .

                                                                                                                                   پایان

 

۱ Comment
  1. Great article. Good to understand for everyone.

Leave a reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

تماس با ما

نظر و درخواست خود را نوشته و برای ما ارسال نمائید، طبعا در اولین زمان مقتضی خوانده شده و پاسخ داده خواهد شد

Sending

©2018 همه حقوق و مطالب متعلق است به سایت ادب نامه دات کام و حقوق نوشته های سایت نیز به نویسندگان محترم تعلق دارد

Log in with your credentials

or    

Forgot your details?

Create Account

رفتن به نوارابزار