هر داستانی برای شکل گیری خود از « ساختار» و « عناصری» تشکیل می شود که با هنرمندی و خلاقیت داستان نویس به صورت یک داستان کامل، ظهور و نمود می یابد و داستان نویس با کمک این عناصر به آفرینش پیکره ی داستان می پردازد. نویسنده با نوشتن یک داستان خوب و پرمحتوا پیام و هدفی سازنده را به خواننده منتقل و القا می کند. خواننده نیز با علاقه ی فراوان از خواندن داستان کوتاه لذت فراوان می برد چرا که با آدم ها، مکان ها، شخصیت ها و حوادث مختلفی سروکار دارد که برایش آشنا هستند.
داستان کوتاه از عناصر مختلفی تشکیل شده است که عبارتند از:

۱- طرح ( Plot)
طرح در داستان را می توان چنین بیان کرد:
« طرح داستان نوعی قاب بندی و نقش مایه ای است، دربرگیرنده ی وقایع و رویدادهای پیاپی که قانون علت و معلولی در آن مستتر باشد. طرح، چارچوب داستان را شکل می دهد و ساختار کنش ها و حوادث داستانی را براساس نظم وبه کمک شخصیت هایی می ریزد.»
« طرح بیان ترتیب و توالی حوادث برحسب رابطه ی علیت است. یعنی منطق هر داستانی بر ترتیب علت و معلول حوادث و وقایع است.»
ای. ام. فورستر در تعریف طرح و تفاوت آن با داستان می نویسد:« واژه ی پیرنگ در داستان به معنی روایت حوادث داستان با تأکید بر رابطه ی علیت می باشد.
” سلطان مرد و سپس ملکه مرد” این داستان است . اما” سلطان مرد و بعد از چندی ملکه از فرط اندوه در گذشت” طرح است.»
« در داستان ، که از نزدیک طرح با سایر عناصر داستانی به وجود می آید، روابط علی به نحوه ی غیرمستقیم نشان داده می شود. داستان نویس کاردان طرح را در کل اندام داستان حل و محو می کند و به خواننده فرصت نمی دهد که خطوط آن را، یعنی روابط علی بین رویدادهای داستان را، به چشم ببیند و بشنود.طرح خوب و استادانه طرحی است که هم از انسجام برخوردار باشد، هم از تداوم، و هم به اوج و به نتیجه برسد.»« طرح، چارچوب داستان و رشته ای از وقایع به هم وابسته است.»

۲- موضوع
موضوع- سوژه- داستان، باید جالب، گیرا و جذاب باشد و با تجربه ها، نیازها، علایق و سایر توانایی ها و قدرت درک و فهم مخاطب، متناسب باشد، به طوری که برای خواننده، طبیعی، قابل قبول، منطقی و معقول بوده و بتواند پاسخگوی نیازهای خوانندگان و پرسش های آنان و محرک و مشوق تخیل و کنجکاوی خوانندگان به سوی هدفی متعالی و مثبت باشد.
«موضوع مناسب برای تبدیل شدن به داستان، اگر هیچ خصوصیت بارزی نداشته باشد، حداقل باید دارای نکته ای باشد که آن را از موضوع های معمولی و تکراری متمایز کند.»
« موضوع هر داستانی مفهومی است که داستان درباره ی آن نوشته می شود. در داستان کوتاه، موضوع به لحاظ ساختاری مانند پیکری است که اندام های داستان به آن مربوط اند و رویدادهای داستان مستقیم یا غیرمستقیم باید به نحوی به آن مربوط باشند.»« موضوع در حقیقت بذر اولیه ای است که در زمین ذهن داستان نویس کاشته می شود، و داستان براساس همین بذر اولیـه است که رشد می کند و شکل می گیرد . و موضوع ” کل فضای داستان” را دربر می گیرد. بدون آن که نظر نویسنده را در مورد آن مسأله خاص مطرح کند.»

۳- درون مایه
در اصطلاح ادبیات، « درون مایه و مضمون» را چنین می توان برشمرد:
« فکراصلی و مسلط در هر اثری است؛ خط یا رشته ای که درخلال اثر کشیده می شود و موقعیت های داستان را به هم پیوند می دهد و جهت فکری و ادراکی نویسنده اش را نشان می دهد.»« جان مایه یا درون مایه در داستان،” جهت گیری و دیدگاه نویسنده ” را نسبت به محیط پیرامون خود نمایان می سازد. در حقیقت جهان بینی، دیدگاه و تجربیات شخصی نویسنده است که درون مایه ی اثر را به وجود می آورد.»
« درون مایه ی داستان که گاه از آن به فکر اصلی یا مضمون ویا پیام داستان تعبیر می شود دیدگاه و جهت گیری نویسنده است نسبت به موضوع داستان. درون مایه برآیند معنوی داستان است و از این رو در پرورش و پرداخت آن، همه ی عناصر داستانی به نحوه ی دخالت دارند. در واقع درون مایه ی داستان، ثمره ی ” نظمی دقیق میان عناصر داستانی” است. ازاین نظم به ” وحدت هنری” تعبیر می شود.»
جوزف شبیلی، درون مایه را چنین تعریف کرده است: « درون مایه عبارت است از موضوع مقاله- داستان- عمل یا حرکت اساسی – زیربنایی- یا موضوع کلی که داستان تصویری از آن است.»« فکر اصلی هر داستانی را درون مایه آن داستان می گویند. درون مایه هر داستان ” نکته ی مهمی را درباره ی انسان و زندگی او” بیان می کند.»

۴- شخصیت و شخصیت پردازی
عبداالحسین بقال لاله در کتاب « تبیین جایگاه داستان در ادبیات نمایشی» برای تعریف شخصیت» چنین می نویسد:
« شخصیت، سازمان پویایی- زنده- جنبه های ادراکی، انفعالی، ارادی و بدنی- شکل بدن و اعمال حیاتی بدن- فرد آدمی است.»
« منظور از شخصیت، افراد و اشخاص و یا قهرمانان داستان اند که به خاطر اهمیتی که در ساختار و آفرینش داستان دارند از ارزش هنری فراوانی برخوردار می باشند به طوری که هر یک از افراد و اشخاص داستانی شبه شخصی است تقلید شده از اجتماع که بینش جهانی نویسنده بدان فردیت و تشخص می بخشد.»« در ادبیات، شخصیت، فرد ساخته شده ای است که مانند اشخاص حقیقی از ویژگی هایی برخوردار است و با این ویژگی ها در داستان و نمایش ظاهر می شود.»
« یک داستان نویس برای آن که شخصیت های داستانش را خوب به خواننده بشناساند، باید او را نسبت به خصوصیات ظاهری و اخلاقی شخصیت های داستانش- تا حدی که به کار داستان می آید- آگاه سازد. این عمل را شخصیت پردازی می گویند.»
« خلق شخصیت های داستان که نویسنده هر یک را با خصوصیات اخلاقی و روحی معینی در دنیای داستان و نمایش نامه می آفریند شخصیت پردازی می گویند و انگیزه ی رفتار و گفتار اشخاص ساخته شده همه از خصوصیات خلقی و روانی آن ها مایه می گیرد.»
به طورکلی هر نویسنده ای در شخصیت پردازی، باید همیشه با شخصیت های داستانش باشد و با آن ها زندگی کند و به آن ها انس و علاقه داشته باشد و احساس ها، خاطره ها، خوبی ها، بدی ها، زشتی ها، زیبایی ها و تـداعی ها ذهنی را از زبان شخصیت های داستانی بیان کند. یعنی داستان خود را به کمک شخصیت های داستانی در قالب رفتار و گفتارهایشان پیش ببرد.درفصل شخصیت و شخصیت پردازی درباره ی شخصیت و اهمیت آن در ادبیات داستانی بحث کلی تر خواهد شد.

۵- زاویه ی دید
سیما داد در کتاب « فرهنگ اصطلاحات ادبی» می آورد:« زاویه در لغت به معنی محل و گوشه است و زاویه ی دید یعنی محل یا دریچه ی دیدن. در اصطلاح داستان، زاویه ی دید به موقعیتی گفته می شود که نویسنده نسبت به روایت داستان اتخاذ می کند و دریچه ای است که پیش روی خواننده می گشاید تا او از آن دریچه و مجرای بخصوص، حوادث داستان را ببیند وبخواند.»
« زوایه ی دید نمایش دهنده ی شیوه ای است که نویسنده به وسیله ی آن مصالح و مواد داستان خود را به خواننده ارایه می کند و در واقع رابطه ی نویسنده را با داستان نشان می دهد.»« منظور از دیدگاه یا زاویه ی دید در داستان، ” فرم و شیوه ی روایت داستان” است توسط نویسنده. به عبارت دیگر دیدگاه، روش نویسنده است در گفتن داستان. هر شیوه ی روایت مانند دریچه ای است برای ارایه ی اطلاعات داستان به خواننده.»
« زاویه ی دید، ” کانون توجه احساس ” است که از آن جا کنش داستان را می پروانید. زاویه ی دیدهای عینی، صرفاً حقایق را به طور غیراحساساتی و بدون رفتن به ذهن هیچ یک از شخصیت های داستانی، گزارش می کنند و چون داستان کوتاه مستلزم احساسات نیرومندی است، پس با زاویه ی دید ذهنی نوشته می شود.»
« شریف آکتاش، زاویه ی دید را با این جملات تعریف می کند:« سلسله حوادث موجود در متن ادبی و عناصری از قبیل زمان، مکان و شخصیت که در به وجود آمدن این سلسله حوادث مؤثرند.
از طرف چه کسی انجام می گیرد یا ادراک می شود؟ وازطرف چه کسی برای چه کسی نقل می شود؟ آیا پاسخ این سؤالات تعریفی برای زاویه ی دید نمی توان محسوب بشود؟»
تعریف دیگر « زاویه ی دید» چنین است:
« زاویه ی دید عبارت است از ” دید بصری به شخصیت، حادثه، زمان و مکان موجود” در رمان و داستان کوتاه.»
پس « زاویه ی دید»، یعنی« روایت داستان از نگاه ها و زاویه ی دیدهای مختلف» و به عبارتی یعنی داستان از زبان چه کسی روایت می شود یعنی همان « عامل نقل یا روایت یا داستان » است.« معمول ترین شیوه های روایت، استفاده از اول شخص (من) و سوم شخص (او) است.
در روایت اول شخص، خود نویسنده یکی از افراد داستان است و گاهی خود قهرمان اصلی است، اما در روایت سوم شخص، نویسنده بیرون از داستان قرار دارد و اعمال قهرمانان را گزارش می دهد.»
« زاویه ی دید در قصه یا داستان، شیوه ی ارایه مواد و مصالح به خواننده و چگونگی نقل روایت یا توصیفات است. به بیان دیگر، پاسخ به پرسش هایی مانند این که « راوی کیست؟» یا« داستان از نگاه و منظر چه کسی بازگو می شود؟» نشان دهنده ی « زاویه ی دید» هستند.»

۶- پیرنگ
با مراجعه به کتاب « فرهنگ اصطلاحات نقد ادبی» نوشته ی « بهرام مقدادی » می توان گفت:
« پیرنگ عبارت است از نقشه، طرح یا الگوی رخدادها دریک نمایش، شعر یا قصه، به بیان دیگر، پیرنگ، ” توالی حوادث یا رخدادهای یک داستان” است. در پیوستار فضا/ زمان، پیرنگ 
پرسش های پی درپی خواننده در سه زمان مطرح می شود:
چرا آن اتفاق رخ داد؟
چرا این اتفاق می افتد؟
پس از این چه اتفاقی روی خواد داد و چرا؟»
ای.ام . فورستر درکتاب « جنبه های رمان» به توصیف ساده و مفید پیرنگ پرداخته است. او می گوید:
« ما داستان را روایتی می دانیم که درآن حوادث و رخدادها برحسب ترتیب و توالی زمانی مرتب شده اند. پیرنگ نیز نقل حوادث و روایت رخدادهاست با تکیه بر موجبیت و روابط علت و معلول.»
ارسطو نیز تعریف صریحی برای « پیرنگ» داده است و می گوید:
« پیرنگ، ” تنظیم کننده ی حوادث” ، و تقلید از ” عمل” است. منظور از تنظیم کننده ی حوادث توالی طبیعی حوادث است نه ترتیبی که ممکن است نویسنده به سلیقه و ذوق خود با پس و پیش کردن حوادث به داستان بدهد. ” تقلید از عمل” باید آغاز و میانه و پایانی داشته باشد.»
سیما داد درتوضیح « پیرنگ» می نویسد:« واژه ی پیرنگ از هنر نقاشی به وام گرفته شده است و به معنای طرحی است که نقاشان برروی کاغذ می کشند و بعد آن را کامل می کنند یا طرح ساختمانی است که معماران می کشند و از روی آن ساختمان را بنا می کنند، واژه ی پیرنگ در داستان ، به معنای ” روایت حوادث داستان با تأکید بر رابطه ی علیت” می باشد.»دکتر بهرام مقدادی در کتاب « فرهنگ اصطلاحات نقد ادبی» در تعریف پیرنگ می گوید:« پیرنگ به معنی مرتب کردن کنش هاست. کنش معمولاً محصول جدال و کشمکش است. این ” جدال” ممکن است میان ” افراد” باشد ( انسان در مقابل انسان)-؛ یا جدال با ” قوای بیرونی” باشد، مانند جدال طبیعت، جامعه، یا سرنوشت- ( انسان در مقابل محیط)؛ یا جدال انسان با ” چیزی در درون خودش” باشد- ( انسان در مقابل خود)؛ شخصیت محوری این جدال را ” قهرمان داستان”، و قوای مخالف او را ” ضد قهرمان ” می نامند.»
« پیرنگ، یکی از مهم ترین اجزای ساختمان نمایشی ( دراماتیک) یک داستان ات و به گفته ی آرنولدبنت:
« یک پیرنگ خوب، همه چیز یک داستان است.»
یا به گفته ی سامرست موام:
« پیرنگ به منزله ی خطی است که به توجه خواننده، سمت می دهد. ودر داستان سرایی، این، شاید مهم ترین نکته باشد. زیرا با سمت دادن به همین توجه است که نویسنده، خواننده را صفحه به صفحه با خود می کشاند، و حالت مورد نظر را دراو ایجاد می کند.»

۷- صحنه
« صحنه، ظرف زمانی و مکانی وقوع عمل داستانی است. هر داستان درجایی و در محدوده ای از زمان اتفاق می افتد. این موقعیت زمانی و مکانی وقوع حوادث داستان، صحنه ی داستان از تشکیل می دهد. ظرف زمان می تواند در برگیرنده ی دوره ی تاریخی معینی باشد. تعبیر مفهومی مکان در صحنه ی داستان تا حدی شبیه مفهوم ” میزانسن” است در هنر نمایش.»
سیما داد در تعریف « صحنه» می گوید:
« در اصطلاح داستان نویسی، صحنه عبارت است از موقعیت مکانی و زمانی که عمل داستان در آن تحقق می یابد. برای مثال، صحنه ی رمان ” چشم هایش” از” بزرگ علوی” درایران پیش از سال ۱۳۲۰ شمسی است و وقایع دراین ظرف زمانی و مکانی رخ می دهد.»
ابراهیم یونسی در « هنر داستان نویسی» می گوید:
« صحنه ی داستان، محلی است که آکسیون داستان در آن واقع می شود؛ به عبارت دیگر، زمینه ای است که اشخاص داستان نقش خود را بر آن بازی می کنند.»
« صحنه، یک کنش مرتبط و متوالی است، به انضمام توصیف مستتر درآن و مصالح زمینه، و باید همان گونه به نظر خواننده برسد، که انگار خود او مشغول مشاهده و شنیدن آن صحنه بوده است.»« الیزابت بوئن» می نویسد:
هیچ اتفاقی در” ناکجا آباد” رخ نمی دهد. محل اتفاق ، رنگ و جلایی به حادثه می دهد. ” سه عنصر اصلی داستان کوتاه” را: ” شخصیت”، “حادثه” و ” صحنه” دانسته اند. درداستان بلند و رمان نیز، صحنه پیوسته یکی ازعناصر اصلی به شمار می آید؛ چرا که شخصیت در مکان عمل می کند و همان گونه که ” بوئن” می نویسد: هیچ اتفاقی در ” ناکجاآباد” رخ نمی دهد؛ یعنی نمایاندن مکان داستانی به شخصیت و حادثه هویت می بخشد.»
« پس، « صحنه ی داستان، شامل زمان و مکان حوادث داستان است» و یکی از مقوله های بسیار مهم داستانی بوده و مخرج مشترک سایر عناصر داستانی، چون، طرح، ساختار، شخصیت پردازی، موضوع و کنش داستان می باشد.
به قول جمز بی هال:
« آن کس که نتواند صحنه ای را بنویسد، قادر به نوشتن داستان نیز نخواهد بود.»
خلاصه این که « صحنه » یکی از عناصر اصلی داستان است. بدین لحاظ آن ها قالب های کوچک تر هنری هستند که « روایی بوده و درجهت پیشبرد و پرداخت بهتر داستان» به کار گرفته می شوند.

۸- گفت و گو
در کتاب « واژه نامه ی هنر داستان نویسی» در توضیح این موضوع آمده است:
« گفت و گو، به معنای مکالمه و صحبت کردن با هم و مبادله ی افکار و عقاید است که درداستان منظوم، داستان، نمایش نامه و … به کار می رود. به عبارت دیگر،” صحبتی که درمیان شخصیت ها یا به طور گسترده تر، آزادانه در ذهن شخصیت واحدی در هر اثر ادبی صورت می گیرد”، گفت و گو نامیده می شود. گفت و گو نیز یکی از عناصر مهم داستان است؛ پیرنگ را گسترش می دهد و درون مایه را معرفی می کند و عمل داستانی را به پیش می برد.»
گفت و گو همان گونه که « سیما داد» می نویسد:
« گفتار شخصیت هاست که ممکن است میان اشخاص داستان رد و بدل شود یا در ذهن شخصیت واحدی تحقق یاد(تک گویی).
گفت و گو همسنگ توصیف است و سبب می شود طرح داستان (پیرنگ) گسترش یابد، یا درون مایه نشان داده شود و یا به معرفی شخصیت ها بپردازد تا تا عمل داستانی پیش برود.»
«لئونارد بیشاپ» درمورد « کاربردهای گفت و گو» می گوید:
« برای این که خواننده روابط شخصیت ها را به نحوی واقعی احساس کند، شخصیت ها باید با هم صحبت کنند. هنگامی که نویسنده از گفت و گو استفاده می کند، روابط شخصیت ها با هم رسماً آغاز می شود. نویسنده با به کارگیری گفت و گو کاری می کند تا روابط اشخاص با هم شروع شود، تعمیق پیدا کند، تصدیق یا مجدداً تصدیق شود، تداوم پیدا کند یا تمام شود.»
« گفت و گو کارکردهای مختلفی را در « آثارنمایشی و داستانی» ایفا می کند:
« ۱- اطلاعاتی در مورد شخصیت ها، مکان ها و موقعیت ها می دهد.
۲- فضاسازی های مختلف برای زمان و مکان می کند.
۳- زمینه ساز درگیری های حسی و فیزیکی است.
۴- عامل اصلی فعال و انفعالات است.»

۹- لحن
جمال میرصادقی درکتاب « عناصر داستان» می نویسد:
« لحن، ” طرز برخورد” نویسنده نسبت به اثر است، به طوری که خواننده آن را حدس بزند، درست مثل لحن صدای گوینده ای که ممکن است طرز برخورد او را با موضوع و مخاطبش نشان بدهد؛ مثلاً تحقیرآمیز، نشاط آور، یا موقرانه، رسمی یا صمیمی باشد، همان طور که لحن نویسنده هم طرز برخورد اوست.»
دکتر سیروس شمیسا در توضیح « لحن»، می نویسد:
« لحن ایجاد فضا در کلام است. شخصیت ها در زبان خود،را بیان می کنند و به خواننده می شناسانند. ازاین رو لحن، مفهومی نزدیک به سبک دارد.
شخصیت ها را از طریق لحن آنان می شناسیم و با آنان رابطه ایجاد می کنیم. البته گاهی یک شخصیت واحد ممکن است لحن های مختلفی داشته باشد. به هرحال، لحن، ” نقطه نظر و دید نویسنده نسبت به موضوع داستان” است. لحن می تواند، رسمی، غیررسمی، صمیمانه، مؤدبانه، جدی، طنزدار … باشد و ازاین رو لحن با تأثیرگذاری داستان، رابطه دارد.»
« آن چه که در داستان از آن به عنوان لحن نام برده می شود تا حدی شبیه همان مفهومی است که به گفتار عادی نسبت داده می شود: حالت بیان که ناشی از تلقی نویسنده- گوینده- است از موضوع. واقعه ای واحد از نگاه ناظران مختلف به گونه های متفاوتی که مبتنی بر برداشت آن هاست و می تواند گفته شود. وقتی مردی همسرش را طلاق می دهد این واقعه می تواند از نگاه راویان گوناگون به شیوه های طعنه آمیز، طنز آلود، تحقیرآمیز و یا دلسوزانه روایت شود. به هرکدام ازاین روایات لحن گفته می شود.»« لحن در داستان همانند لحن کلام در گفتار است . لحن ” احساس نویسنده” را به داستان و خواننده منتقل می کند. لحن بیش از هر چیز دیگری در داستان حال و هوای داستان را تعیین 
می کند، احساسی که ” موجب انسجام داستان” می شود.»
از نظر ادگار آلن پو، که خود از پیشروان داستان های علمی- تخیلی بود، این تأثیر غالب – لحن- همه چیز داستان بود. او نوشته است که:
« درکل اثر هیچ کلمه ای نباید نوشته شود که میل مستقیم یا غیرمستقیم به طرح از پیش تعیین شده نداشته باشد. هر داستانی لحن متمایز خود را دارد که از نزدیک عناصر یکسان و همگرا- تصاویر شخصیت ها، سرعت عمل، جزییات زمینه، انتخاب زاویـه ی دید و بالاتر از همه سبک- به دست 
می آید.»ناصر ایرانی در توضیح و تعریف « لحن»، می گوید:
« عنصری که به گوینده امکان می دهد که معانی متعدد را از یک جمله ی واحد، بدون پس و پیش کردن کلمه ای از آن، اخذ کند، لحن نامیده می شود. بخش عمده ای از تأثیر لحن ما به خاطر صدای ماست. ” اثرهنری منثور” محروم است از صدای زنده. با این همه، عنصر لحن نقش تعیین کننده ای در آن دارد. نقش لحن، در داستان را می توان مشابه نقشی دانست که ” نورپردازی” در” تئاتر” دارد و ” موسیقی” متن در “سینما”.

۱۰- فضا
سیما داد در توضیح « فضا» در داستان می نویسد:
« واژه ی فرنگی ” اتمسفر” از علم هواشناسی به وام گرفته شده است و در اصطلاح ادبیات و هنر به ” تأثیرات اثر ادبی یا هنری” عطف می شود. در ادبیات ” فضا” و” رنگ” با حالت مسلط مجموعه ای که از ” صحنه” ، ” توصیف” و گفت و گو تشکیل می شود، سروکار دارد و علاوه بر جزییات جسمانی و روانی آن مجموعه، تأثیر مفروض بر خواننده را هم دربر می گیرد. به تعبیر دیگر، فضا و رنگ، هوایی است که خواننده به محض ورود به دنیای مخلوق اثر ادبی استنشاق می کند.
به عنوان مثال فضای تیره و ترسناک و پرتنش پرده ی اول ” مکبث” از” شکسپیر” به عنوان نمونه ای از فضای شوم است که از همان آغاز به خاطر حضور سه جادوگر، چنین فضایی را نشان می دهد.»
سیروس شمیسا در تعریف « فضا» می نویسد:
« فضا- جو- فضای ذهنی داستان است که نویسنده آن را به وجود می آورد. در صحنه ی تئاتر مثلاً، جو را با گذاشتن دکور و تنظیم نور به وجود می آورند و در داستان با عبارات و توصیفات. در جو و فضا، توصیفات برخلاف زمینه، بیشتر جنبه ی درونی و ذهنی دارد و از این رو فضا از زمینه ی داستان قوی تر و حساس تر و مؤثرتر است. فضا می تواند شاد یا غمگینانه باشد. ” شکسپیر” فضای ترسناک آغاز “هملت” را با گفت و گوی موجز نگهبانانی که متوجه حضور روح شده اند به وجود آورده است.»
« مفهوم فضا در داستان به روح مسلط و حاکم بر داستان اشارت دارد. درحالی که لحن به گونه ای آگاهانه محصول تلقی نویسنده است از موضوع و رویدادهای داستان، که در نحوه ی گویش روایت نمود پیدا می کند. فضا سایه ای است که داستان در اثر ترکیب عناصرش بر ذهن خواننده می افکند. این سایه، در بافت و جوهر، یک دست و بدون تغییر است. در واقع سایر کنش های داستان در نسبتی طبیعی با این فضا به کار گرفته می شوند. فضای داستان به تبع درون مایه داستان می تواند سرد و بی روح، پر امید و یا اضطراب آور باشد.
فضاسازی در داستان از عناصری است که به دشواری به چنگ نویسنده می آید. و خلق فضا- مثل اصل داستان نویسی- آموختنی نیست و تجربه ای است شهودی که نویسنده در فرآیند تولید هنری اش آن را می آفریند.»

۱۱- زبان
مصطفی مستور درمورد « زبان» در داستان معتقد است:
« زبان، شیوه ی سخن گفتن نویسنده است در داستان. این شیوه می تواند از سوی راوی و یا خود نویسنده اختیار شود.عناصری که به زبان هویت می دهند طیف گسترده ای را تشکیل می دهند که دریک سوی آن قواعد دستوری یا صرف و نحو زبان قرار دارد، در میانه ی آن آرایه های زبانی نظیر: استعاره، تمثیل، تشبیه، نماد، اسطوره، کنایه، قیاس، اطناب و ایجاز و در انتهای دیگر آن کارکردهایی نظیر: طنز، توصیف و گفت و گو.
وقتی که گفته می شود ” زبان داستان نمادین. استعاری ، موجز، توصیفی، کنایی، طنزآلود و یا محاوره ای است” اشاره به ” یکی از عناصر مسلط زبان بر روایت” است.»زبان برای نویسنده ، وسیله ی بیان درونیات و ذهنیات است. آن چه به خیال و تصورهای نویسنده شکل و جنبه ی عینی و ملموس می بخشد و به اندیشه ها و ذهنیات او صورت مادی و حقیقی می دهد زبان است . زبان در داستان از اهمیت فراوانی برخوردار است تاجایی که وجودش بخشی از داستان را تشکیل می دهد و به عنوان عنصری اساسی و ارتباطی به حساب می آید. نویسنده قادراست به کمک آن با آگاهی و آشنایی به فرهنگ گذشته و حال، بهترین کلمات و عبارات را دربهترین موقعیت در داستانش بنشاند. زبان باید بیان کننده ی عواطف و روابط حساس انسانی باشد و نویسنده هم باید با شناخت و آگاهی از آهنگ و ظرفیت تاریخی و عاطفی و ذات یک کلمه به نحو صحیح در به کارگیری آن ها در پیشبرد نثر داستانی استفاده کند.

۱۲- زمان
داریوش عابدی در ارایه ی تعریف « زمان و کارکردهای آن در داستان» می نویسد:
« در داستان هم، زمان وجود دارد. هر داستانی از لحظه ی مشخصی شروع می شود و پس از طی زمانی که ممکن است یک دقیقه، یک ساعت، یک روز و یا … باشد، به پایان می رسد. هیچ داستانی بدون زمان نمی تواند وجود داشته باشد؛ فقط مدت زمان در داستان های مختلف فرق می کند. گاهی ممکن است حوادث داستان در یک دقیقه روی دهد، و گاهی هم در یک ساعت، و یا یک روز، یا یک سال و یا… ولی در هر صورت، خواننده در هنگام خواندن داستان متوجه حضور زمان در داستان می شود. پس نمی توان داستانی نوشت که درآن زمان وجود نداشته باشد.»
پس، هر حادثه ای در داستان در زمانی خاص اتفاق می افتد و در هر زمانی، شرایط خاصی وجود دارد که متناسب با آن باید اعمال، رفتار و گفتار شخصیت های داستانی را تنظیم کرد. نویسنده در هر داستان مقدار معینی از زندگی شخصیت اصلی یا اشخاص دیگر را به صورت زمان واقعی داستان، بین می کند که این زمان داستانی، می تواند دو ساعت، دو روز، سه هفته، یک ماه، دو سال و … یا حتی دوران کودکی تا پیری شخصیت یا اشخاص داستان را دربر گیرد.
زمان به نویسنده کمک می کند تا طول زمان واقعی و دقیق حوادث و وقایع داستان را که برای اشخاص داستانی پیش می آید، مشخص کند. به عبارتی، زمان در داستان می تواند بسیاری از واقعیت های نامشخص زندگی گذشته و کنونی را بیان نماید، که با زندگی و روزگار ما منطبق تر و صورت پذیر باشد.

۱۳- مکان
عبدالحسین بقال لاله برای روشن شدن ظرفیت و تبیین « مکان» در داستان چنین می نویسد:
« مکان، فضای عینی وقوع داستان یا اثر نمایشی است که هویتی معین پیدا می کند. ” زمینه” در داستان و آثار نمایشی، پذیرش شخصیت و تناسب او با محیط را تسهیل می کند. بی مکانی عارضه ای است که نشان از پنهان کاری نویسنده دارد تا از آزار و اذیت عوامل محدود کننده در امان باشد. ” بی مکانی در اثر نشانه ی ایستایی جامعه است”. هر داستان در ظرفی مکانی اتفاق می افتد که نمی توان آن را نادیده گرفت. برخی از مکان ها عمومی اند؛ مثل قبرستان، جاده، گذر و … برخی از مکان ها خاص اند؛ مثل کوه المپ، معبد دلفی، تخت جمشید و … مکان های عمومی می توانند ظرفیت جهان شمول نگری را پذیرا باشند.»
نویسنده وقتی که مکانی را وصف می کند باید خواننده را با خود به آن جا ببرد و تصویری روشن و قانع کننده از آن مکان را در پیش روی خواننده قرار دهد. و نویسنده باید در توصیف مکان داستانی، از محیط خود دور نشود و اشخاص داستان را در محیط های آشنا به حرکت وا دارد تا باعث ناکامی خود و گمراهی خوانندگان نشود.
« برای ولتی- نویسنده ی آمریکایی- مکان نه تنها منبع الهام، که منبع معلومات است. او می گوید:
« چیزهای مهم را مکان به من می گوید ومرا هدایت می کند و در خطی مستقیم پیش می برد؛ زیرا مکان، توضیح دهنده و محدودکننده ی کارهای من است . به من کمک می کند تا بشناسم، به جا بیاورم و توضیح بدهم. همه ی کارهای لازم را مکان برایم انجام می دهد و مرا حفظ می کند؛ زیرا نمی شود داستانی نوشت که در ” ناکجاآباد” اتفاق می افتد . یا در هر صورت، من نمی توانم بنویسم، نمی توانم چیزی انتزاعی بنویسم . من به چیزهای انتزاعی علاقه ای ندارم.»
ولتی سپس در توضیح نقش مکان در یکی از داستان هایش به نام « جایی برای تو نیست عزیزم» 
می نویسد که:
« درحقیقت، این داستان را مکان نوشته است.»
ولتی گرچه فقط یک بار دلتای رودخانه ی « می سی سی پی»- محل وقوع داستان – را دیده، اما به خاطر تأثیر شگرفی که از آن دیدار پذیرفته، چنین فضایی ساخته است. ولتی معتقد است، آثار خوب نویسندگان براساس مکان هایی به وجود آمده اند که نویسنده آن ها را شناخته است.
جان آپدایک شاعر و داستان نویس آمریکایی می گوید:
« گرچه به جنوب شرقی ” پنسیلوانیا”، علاقه مند است، اما به این دلیل محل وقوع حوادث داستانی اش آن جاست که می داند حوادث در آن جا چگونه اتفاق می افتد؛ چون آن جا را می شناسد و با امکانات اساسی مکان آشناست. پس به راحتی در ذهن نویسنده مجسم می شود.»
گوستا و فلوبر، برای این که منظره ای را دقیق توصیف کند، تمام روز را در ایوانی می نشست و با شیشه های رنگی گوناگون به زمین، جاده ها و درختان نگاه می کرد تا ببیند شکل آن ها در هر ساعت چه تغییری می کند و یادداشت هایی بردارد.
ناصر ایرانی، از جمله داستان نویسان ایرانی است که مکان های متفاوتی را در داستان هایش توصیف کرده است. او نیز معتقد است که رمان نویس باید محل وقوع حوادث داستانی اش را ببیند. ایرانی می گوید:
« برای این که داستان های ” عروج” و ” راه بی کناره” را بنویسم، باید به جبهه می رفتم، آن فضاها را حس می کردم و آن مکان ها را می دیدم که همین کار را نیز کردم. نویسنده باید مکان حوادث داستانی اش را ببیند. اگر شما می خواستید فضای جبهه را توصیف کنید، باید به آن جا می رفتید، و گرنه توصیف های تان واقع نما نمی شد.»

۱۴- حادثه
در تعریف « حادثه» در داستان با اشاره به منابع مراجعه شده می توان نظرات ذیل را مورد نظر قرار داد:
« حادثه از برخورد دست کم دو چیز یا دو نیرو یا اتحاد دو چیز و دو نیرو با هم به وجود می آید، حادثه از اجزای ترکیب کننده ی پیرنگ است و برای آشکار کردن خصوصیت های شخصیت، پیرنگ را به پیش می برد.»سیروس شمیسا در تعریف « حادثه» می گوید:
« جدال منجر به حادثه می شود. برای این که بتوان به چـرایی و انگیزه ی حادثه ها جواب داد باید به جدال ها برگشت، زیرا دریک داستان سطح بالا، هیچ حادثه ای تصادفی و اتفاقی نیست، بلکه مسبوق و مبتنی بر جدالی است . گاهی یک حادثه می تواند تمامی یک داستان را تشکیل دهد.»
پس در داستان کوتاه، حادثه باید به دنبال حادثه ی دیگر بیاید و این حوادث همه بر عنصری که همان انتظار باشد در حرکت خواهند بود و انتظار نیز با کمک حوادث داستانی به اوج داستانی منتهی خواهد شد. نویسنده نیز از طریق حوادث بهتر می تواند شخصیت های داستان را معرفی کند.
« سیروس پرهام، خلق حوادث داستانی را درآثار رئالیستی خارج از اراده ی نویسنده می داند. او می گوید:
« آدم هایی که نویسندگان بزرگ رئالیست آفریده اند. همین که بر صحنه ی کتاب پا می گذارند، زندگی مستقلی که از دایره ی اراده ی نویسنده بیرون است، شروع می کنند. آمدن و رفتن شان، رنج ها و شادی هایشان و سخن کوتاه، سرنوشت ایشان به اراده ی نویسنده تعیین نمی شود، بلکه همه ” ناشی از تأثیرات متقابل میان خصوصیات روحی آنان و شرایط محیطی” است که نویسنده، ایشان را درآن جای داده است. قهرمانان ” بـالزاک” دارای سرنوشتی که او می خواهد، نیستند؛ سرنوشت آنان نتیجه ی نحوه ی برخوردشان با حوادث واقعی و زاییده ی تضادهای درونی اجتماعی است.
چنان که معروف است، ” تولستوی” هنگام نوشتن رمان های خود نمی دانست که در صفحات بعد چه روی خواهد داد و ” بالزاک” گاهی بر مرگ قهرمان خود می گریست؛ به عبارت دیگر، مرگ قهرمانان بالزاک، نه فقط برای نویسنده غیر منتظره بود، بلکه دلخواه او هم نبود.»ابراهیم حسن بیگی می گوید:
« مردم ایران در بیست ساله ی پس از انقلاب به اندازه ی دویست سال متوالی حوادث گوناگون را تجربه کرده اند. دو حادثه ی بسیار بزرگ، یعنی وقوع ” انقلاب اسلامی” و ” هشت سال دفاع مقدس” عمری ده ساله داشته اند، اما دراین ده سال، حوادث بنیه ای صد ساله دارند؛ لذا این دوحادثه- که فی نفسه حوادثی جهان شمول نیز هستند- برای نویسندگان ایرانی، دست مایه های خوبی برای نوشتن بوده است. هرچند بیشتر نویسندگان ما هنوز پی به عظمت این حوادث نبرده اند؛ اما درآینده ای نه چندان دور که فضای ایران از حب و بغض های سیاسی پاک شود و نویسندگان ما از مدار سیاست های روز خلاصی یابند، نویسندگان جوانی پا به عرصه ی داستان نویسی خواهند گذاشت که انقلاب و جنگ را آن گونه که باید خواهند نوشت.»
محمود دولت آبادی نویسنده ی بزرگ معاصر، جان مایه ی بسیاری از حوادث داستانش را از محیط پیرامونش گرفته است. وقتی از او سؤال می شود چگونه در « جای خالی سلوچ» یک باره عباس پیر می شود. آیا چنین چیزی را دیده اید یا شنیده اید؛ او پاسخ می دهد:
« چنین چیزی، هم تجربه شده و هم مایه ی افسانه ای بسیار خیال انگیز دارد. این که می گویم هم تجربه و هم شنیده شده، مبنای روان شناسی دارد. در همین جنگ تحمیلی، قوم و خویشی داشتیم که به جنگ رفت. وقتی برگشت، ناگهان تمام موهایش سفید شده بود. در روان شناسی هم داریم که بر اثر ترس و اندوه شدید، رنگ مو سفید می شود. گویا آن شبی که مجلس را به توپ می بندند. موهای ” علامه دهخدا” سفید می شود و ازنظر افسانه ای، این تحول ناگهانی در بیشتر نقاط ولایت ما ، یک روایت عام است.»
حادثه، در داستان کوتاه عاملی است بسیار مهم که وجودش برای طرح داستان گسترش آن ، ضروری است و باعث می شود تا خواننده به خواندن داستان ادامه دهد. نویسنده نیز برای خلق حادثه، معمولاً شخصیت یا شخصیت هایی را که با مشکل و درگیری روبه رو هستند با قدرت و ظرافت تمام، پرداخت نموده، مطرح می کند و بعد با گسترش و سیر طبیعی داستان کم کم و به طور منطقی این مشکل را حل می کند.

۱۵- سبک
« جاناتان سویفت، نویسنده ی انگلیسی سبک را کاربرد کلمات مناسب در جای مناسب می دانست و تأکید داشت که « سبک» نوشته باید با مطلب مورد نظر، موقعیت و مخاطبان، متناسب باشد. در تعریف متداول تر « سبک» شیوه ی خاصی است که نویسنده یا شاعر برای بیان مفاهیم خود به کار می برد و به عبارت دیگر این که نویسنده یا شاعر آن چه را گفته است، چگونه بیان کرده است؛ بنابراین، سبک شامل طرز تنظیم و ترتیب عقاید، انتخاب واژگان، تصویرخیال، ساختار و تنوع جمله ها، ضرباهنگ، تکرار، انسجام، تأکید، وحدت و لحن است.
در بررسی و تجزیه و تحلیل سبک هر نویسنده به همه ی این عناصر توجه می شود، زیرا هر نویسنده یا شاعری آن ها را به شیوه ی خاص خود به کار می برد و بدین گونه سبک او مشخص می شود. 
« سبک» در حقیقت، نشان دهنده ی « طرز تفکر و شخصیت نویسنده یا شاعر» است یا چنان که ژرژلویی بوفون طبیعی دان فرانسوی گفته است:
« سبک خود نویسنده است.»سیما داد در تعریف « سبک» می گوید:
« در ادبیات ،سبک روشی است که شاعر و نویسنده برای بیان موضوع خود بر می گزیند. یعنی سبک، ” شیوه ی گفتن” است. شاعر و نویسنده به واسطه ی سبک، درتمام مراحل از انتخاب موضوع گرفت تا نوع کلمات، لحن و سیاق تألیف عناصر گوناگون، تأثیر خود را بر اثر برجای می نهد.»
« اما، افلاطون، سبک را کیفتی دانسته که « در بعضی از آثار وجود دارد یا ندارد»؛ او سبک را مجموعه ای از ویژگی ها می داند که در نوشته ای جمع می شود و آن را از دیگر نوشته ها متمایز می کند.»
آن چه از این تعریف بر می آید این است که نه تنها افلاطون اعتقاد به بررسی سبکی آثار ادبی دارد، بلکه در بررسی ویژگی های سبکی به مفهوم « نقد اصالت سبک» عنایت دارد.
« راهنمای رویکردهای نقد ادبی» درباره ی محدوده ی نقد سبکی می گوید:
« سبک شناسی به معنای مطالعه ی واژه ها و دستور زبان مورد استفاده ی یک نویسنده نیست، بلکه مطالعه ی روشی است که نویسنده با آن واژه ها، دستور زبان و نیز عوامل دیگر را در جمله و به طور کلی درمتنی به کار می گیرد.»
جمال میرصادقی درباره ی سبک می نویسد:
« سبک به رسم و طرز بیان اشاره دارد، تدبیر و تمهیدی است که نویسنده در نوشتن به کار می گیرد. بدین معنی که انتخاب کلمه، ساختمان دستوری، زبان مجازی، تجانس حروف و دیگر الگوهای صوتی در ایجاد سبک دخیل هستند. آرایش کلمات به طریقی که به سرعت، فردیت نویسنده و فکر و نیت او را بیان کند.»
گذشته از « طرز بیان» که در این تعریف آمده است، گروهی سبک را تنها طرز بیان دکتر محمد مندور در « نقد و ادبی» می نویسد:
« مقصود از سبک تنها چگونگی تألیف از نظر لفظی نیست، بلکه مقصود روش کلی نویسنده در کیفیت تألیف، تعبیر، اندیشه و احساس است.»
« سبک شیوه ی نویسنده است در چگونگی کاربرد زبان در انتقال اندیشه در داستان. در واقع سبک ها از یک سو زاییده و محصول طبیعت انعطاف پذیر زبان اند و از سوی دیگر قالب هایی برای بیان اندیشه ی مسلط در داستان. »
به هرحال سبک هر نویسنده منحصر به فرد است، گرچه همه ی نویسندگان لزوماً صاحب سبک نیستند. سبک ها درواقع ثمره ی موزون سازی عناصر داستان در پیکره ای زیبا و هنرمندانه اند، به گونه ای که در درون مایه داستان به عنوان روح کلی و فکر اصلی اثر در کالبد عناصر صوری داستان به بهترین شکل نمود یابند و تأثیر بگذارند.
« سبک، به یک اثر ادبی وجهه ی خاص خود را از لحاظ صورت و معنی القا می کند. و آن نیز به نوبه ی خویش وابسته به ” طرز تفکر گوینده یا نویسنده” درباره ی حقیقت می باشد.
سبک به معنی عام خود، عبارت از تحقق ادبی یک نوع ادراک جهان است که خصایص اصلی محصول خویش- از منظوم یا منثور- را مشخص می سازد.»
در « فرهنگ معین» درباره ی سبک آمده است:
« روشی خاص که شاعر یا نویسنده، ادراک یا احساس خود را بیان می کند؛ طرز بیان ما فی الضمیر.»

۱۶- تکنیک
مصطفی مستور برای بیان تکنیک داستان می گوید:
« تکنیک به مجموعه روش هایی گفته می شود که در صورت بندی روایت مورد استفاده قرار 
می گیرند. تأکید براین نکته ضروری است که:
اولاً تکنیک روش است.
ثانیاً این روش تنها در فرم روایت به کار می رود و نه درمعنای آن.
به عبارت دیگر تنیک ابزاری است در خدمت ” چگونه گفتن” و نه ” چه گفتن”.»
ناصر ایرانی درتعریف تکنیک می نویسد:
« تکنیک وسیله ای است که نویسنده به کمک آن تجربه اش را بیان می کند. تکنیک تنها وسیله ای است که نویسنده در اختیار دارد تا موضوع یا محتوای داستانش را کشف کند، معنای آن را به خواننده منتقل سازد، و بالاخره، آن را ارزشیابی کند.»
بنابراین در هنر، درهمه ی شکل های هنری و از جمله رمان، تکنیک نقشی لازم را به عهده دارد و هیچ هنرمندی قادرنیست خود را از قید ان رها سازد، چون « هنر بدون تکنیک قابل تصور نیست.» آن چه بدون تکنیک قابل تصوراست محتوا یا تجربه است که به آن هنر نمی تواند گفت.
جمله ی « هنری جیمز»، بیان دیگری از مطلب بالا می باشد که او شکل را، که مفهومی است کلی تر از تکنیک، حافظ و تداوم بخش محتوا می داند. او می گوید:
« آن چه محتوا را حفظ می کند و دوام می بخشد فقط شکل است و بس.»
پس، وقتی ما صحبت از « تکنیک» می کنیم، منظورمان همه طریقه هایی است که نویسنده برای ایجاد ساختار ادبی داستان به کار می برد که شامل تنظیم پیرنگ، مفاهیم، شخصیت پردازی، برقراری و اداره ی زاویه دید، کاربرد صحنه، ابداع شیوه های تمثیل، نماد و به علاوه ی « سبک» است.

منبع:

مستور/مصطفی/پیشین/
عبادیان/محمود/درآمدی بر سبک شناسی در ادبیات

 

۱ Comment
  1. Crypto Hix 49 سال ago

    Great article. Good to understand for everyone.

Leave a reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

تماس با ما

نظر و درخواست خود را نوشته و برای ما ارسال نمائید، طبعا در اولین زمان مقتضی خوانده شده و پاسخ داده خواهد شد

Sending

©2018 همه حقوق و مطالب متعلق است به سایت ادب نامه دات کام و حقوق نوشته های سایت نیز به نویسندگان محترم تعلق دارد

Log in with your credentials

or    

Forgot your details?

Create Account

رفتن به نوارابزار